باید رفت
چه به اعماق دریا ها چه به سوی نوک قله ها
رفتن ما فرار بود
فرار ما به دنبال یک سر پناه بود
نمیدانستیم کجاییم
رفتیم که مرگ را هم پشت سر بزاریم.
ناله های زمانه
همه و همه در فکر شبی در قبرستان زمانه
غصه های بی نشانه
نشان های نا عادلانه
عدالت های احمقانه
حماقت های ماست که می سازد زمانه...
همه عمر به پای عشق سوختیم
همه درد به جان خریدیم
گویی هدفی در دل داشتیم
اما به خود هم اعتماد نداشتیم
درد ما نه همین روز جداییست
سالهاییست که درد را در خود نمی دیدیم
دست ما کوته و عمر بس دراز
خنده ای به لب ار و با درد بساز
خنده ای به لب ار و با درد بساز.