.سرنوشت همیشه به دو چیز گره می خوره ، یکی عشق و اون یکی منطق...
امشب سعی کردم به عشق گره بخورم ، ولی می دونستم بازم نتیجه نمی ده ، البته اگه نتیجه می داد، خیلی خوشحال می شدم...
شروع کردم به رفتن ، مثل همیشه پر از انرژی...
کاش اصلا کلمه پر انرژی وجود نداشت یا اصلا انرژی وجود نداشت ، چون تموم شدنش نشون دهنده عشقه..
رسیدم...
مثل همیشه ، همون کار همیشه ، با نمک بیشتر از همیشه ...
اینبار زود تر اومده بود...
چقدر جالب ، شاید اونم امروز می خواست به عشق گره بخوره ، ولی وقت کم بود، البته زیاد هم بود اضافه بود...
رفتیم، اما نه امروز قراره من مقصر باشم...
همیشه یه چیزی هست ، ولی معلوم نیست که اون چیز جاییه که ما میریم یا خود ماییم...
شلوغه...
نه ، الان وقتش نیست..
رسیدیم به جایی نزدیکای جای قبلی...
ولی انگار همه چیز توی یک چیز خلاصه میشد و اونم نخواستن...
همیشه یکی ناراحت بوده ...
دلیلش هم معلوم نشده ...
شاید یه روزی معلوم بشه ...
برگشتیم به همون جایی که رسیدیم ...
ولی این بار با هم و بدون نگاه به هم ....
مثل اینکه یکی باید منفجر می شد تا این سکوت بشکنه
شاید هم گوشهای ما کر شده که فقط صدای انفجار به گوشمون می رسه...
آخ که چه لذتی...
باز هم درد ولی بیشتر از قبل...
یعنی اینقدر درد لذت داره که ما خودمون رو اماده میکنیم ، براش سکوت می کنیم ، لحظه شماری می کنیم؟!!
همیشه یه جایی باید مشکل داشته باشه یا گذشته یه جوری به آینده ربط داشته باشه ...
من نمیدونم چه جوری این همه آدم از نو شروع می کنند شاید واقعا شروع نمی کنند فقط ادامه همون کارایی که قبلا انجام می دادند رو از نو شروع می کنند.
اصلا واسه چی به اینجا می رسند که از نو شروع کنند اگه یه چیزی خوبه دوباره شروع کردن نداره اگه هم که بده پس چرا می خوای از نو شروعش کنی تو مگه منجی عالم بشریتی می خوای چیو ثابت کنی می خوای بگی عاشقی؟!!
نه فکر نکنم قصه ربطی به این چیزا داشته باشه تو فقط می خوای کمبودتو جبران کنی واسط هم مهم نیست که با کی و به چه صورت...
حالا که به اینجا رسیدی چی کار می خوای بکنی؟
نه راه پیش داری نه راه پس نه میتونی دل بکنی نه تحمل تنهایی رو داری !!!
از جون این آدمهای خاکی چی می خوای؟
لابد عشق ...
سر به لاک خویش بردی ,ای رفیق
عشق را به زیر خاک بردی, ای رفیق
دوستی از سر تقسیر
خاک را می برد به زیر پایت, ای رفیق. . .
. نمی دونستم کجام ، فقط می رفتم ، دلم یه جا بلند می خواست ، رفتم به بالاترین نقطه این شهر ، جایی که احساس می کردم دست هیچ کس بهم نمی رسه ...
ولی اینجا از همه جای دیگه شلوغ تر بود ، انگار همه امشب دلشون هوای اینجا رو کرده بود ...
واسم مهم نبود ، مهم این بو که من تنهام و از این حس لذت می بردم ... نمیدونم چرا ، ولی اینو فقط می دونستم که دیگه می خوام تنها باشم ، حتی میون این همه آدم، آدم هایی که همشون به هم نگاه می کنند بدون اینکه بدونند چی دارن و چی هستند ، فقط می خوان حسرت بخورند...
ولی من واقعاً می تونستم حسرت بخورم ، چون تنهام ، چون میتونم لذت سرما رو تنهایی بچشم ، هیچ کس هم نیست که مجبور با شم تنهایی مو از اون پنهون کنم ....
آخ که چه لذتی میده ...
ولی اینو می دونی که دارم میون این همه آدم تنها از تنهایی می میرم . . .
نه تو هم مثل اونایی چون فقط از حسرت می میری ....
آخ که چه لذتی میده ...
ولی اینو می دونی که دارم میون این همه آدم تنها از تنهایی می میرم . . .
نه تو هم مثل اونایی چون فقط از حسرت می میری ....