تبليغاتX
حرف دل
بسوزد هر چه در دل هست

بخشکد آنچه ما را کرد مست

آلتی هستیم در دست

دلبسته ی زنجیریم

میدانیم که گنه کاریم

اما عشق را هم به زور می خواهیم

این حقیقت هم ,  در من و تو هست

فراری ز یار بیابانیم

پی آغوشی در زمستانیم

خشکیده زیر بارانیم

مغرور اما حماقت را صداقت می دانیم

در کوچه پس کوچه ی شهر پی یک لغمه نانیم

بدبختیم اگر زندگی را همچنان فراموشی یار بدانیم...

+ نوشته شده در جمعه 1385/09/24ساعت توسط |

کویری پر ز برف

کوهی تنها 

تک درختی استوار

بر فراز قله ی کوه

سرشار از غرور و ملال

نه خود بیند نه کویر نه کوهی که بر دوشش نشسته عمیق

نه از درد من میداند نه پایبند تو می ماند

به تو می خندد ز من می گرید

چرخه را فراموش کرده

هسته را ز یاد برده

خاک را زیر پای خود نهاده

همه و همه را ز دست خود رانده

روزی از روزهای گذشته

آیینه برف کویر  نشانی داد ز گذشته

چرخشی که سالها ست  یادی از نمانده ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/21ساعت توسط |

صحبت امروز و دیروز نیست

گذشته در آینده بی نصیب نیست

حرف امروز نمایش دیروز نیست

آثار ضربه های دیروزیست

چه حاصل از این همه جنگ

آرامش دسته چند؟!

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/06ساعت توسط |

در پس آن گفتگو ها

پشت آن دلهای بسته

غمی در کوچه دل ما نشسته

سخن ما کس نداند در این روزگار

حرف ما لحظه ی دیدار ماست

لحظه ای که در فکر خویشیم

میزنیم سنگ بر سر هم چون صاحب علم خویشیم

هر چه هستیم خود هستیم

تقصیر آفریدگار است

سازنده ی هر آنچه سختی در این دنیا

خنده ما ساخته ذهن ماست

ذهن ما تبلور لحظه ی دیدار ما ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/01ساعت توسط |