بخشکد آنچه ما را کرد مست
آلتی هستیم در دست
دلبسته ی زنجیریم
میدانیم که گنه کاریم
اما عشق را هم به زور می خواهیم
این حقیقت هم , در من و تو هست
فراری ز یار بیابانیم
پی آغوشی در زمستانیم
خشکیده زیر بارانیم
مغرور اما حماقت را صداقت می دانیم
در کوچه پس کوچه ی شهر پی یک لغمه نانیم
بدبختیم اگر زندگی را همچنان فراموشی یار بدانیم...
کوهی تنها
تک درختی استوار
بر فراز قله ی کوه
سرشار از غرور و ملال
نه خود بیند نه کویر نه کوهی که بر دوشش نشسته عمیق
نه از درد من میداند نه پایبند تو می ماند
به تو می خندد ز من می گرید
چرخه را فراموش کرده
هسته را ز یاد برده
خاک را زیر پای خود نهاده
همه و همه را ز دست خود رانده
روزی از روزهای گذشته
آیینه برف کویر نشانی داد ز گذشته
چرخشی که سالها ست یادی از نمانده ...
صحبت امروز و دیروز نیست
گذشته در آینده بی نصیب نیست
حرف امروز نمایش دیروز نیست
آثار ضربه های دیروزیست
چه حاصل از این همه جنگ
آرامش دسته چند؟!
پشت آن دلهای بسته
غمی در کوچه دل ما نشسته
سخن ما کس نداند در این روزگار
حرف ما لحظه ی دیدار ماست
لحظه ای که در فکر خویشیم
میزنیم سنگ بر سر هم چون صاحب علم خویشیم
هر چه هستیم خود هستیم
تقصیر آفریدگار است
سازنده ی هر آنچه سختی در این دنیا
خنده ما ساخته ذهن ماست
ذهن ما تبلور لحظه ی دیدار ما ...