دره ای تاریک
اما ماه روشن
درختان ملتمس
کوه سرشار از غرور
من بر فراز قله
بدون بال برای پرواز
میبندم چشمم را
از زور غرور
می پرم به سوی حقیقت خویش
لذتی وصف نا پذیر
دردی در تمام وجود
حسی در رگهایم
به من می گوید
تو دیگر آزادی ...

باز من مانده ام و اطاقم
نشسته ام در گوشه ای
شمع ام همچنان روشن
شعله اش نشان می دهد راهم
می کشم دستی بر سرگیتارم
می گوید از خاطرات تلخ گذشته ام
می زنم سیلی بر چهره ام
می کشم خطی قرمز برگذشته ام
به شب می گویم
تنهایم
با من بمان...
زندگی سراسر تردید است
یک معماست
زمزمه ای است آشنا از کلماتی نا مغهوم
گیج و گنگیست به هنگام صبح دم
با خاطره ای از شراب نیمه شب
زندگی تردید است
بک شاخه شاهراست
گویی نوک هر شاخه به فظاست
طی کردن یک راه وچرخیدن و افتادن
برخواستن , تکرار , دور باطل
زندگی تردید است
خوشبحال آن بینوا کِرم
که بر تن شاخه پیله تنیده
خفته در آرزوی پرواز