تبليغاتX
حرف دل

ما منشاء همه ی چیزهای خوب وبد هستیم

انتخاب با ماست

خدا به ما چشمانی داد که خیلی نبینیم و گرنه عصبانی می شدیم ، حتی به رختخواب هم نمی رفتیم چون موجودات ریزی را میدیدیم که در کنار ما بیدارند.

بهتراست دیدمان را گسترش دهیم تا نتوانیم آنقدر دقیق شویم که بدی های کوچک را ببینیم.

همیشه انتخاب با ما بوده ، در تمام لحظات و این ما بودیم که از خود بدی بوجود می آوردیم و نمی توانستیم انتخاب خوب را ببنیم .

هیچ انسان مطلقا خوب و بد وجود ندارد ، ای انتخاب فکر ماست که ما را به سمت خوبیها و بدیها می برد.

+ نوشته شده در شنبه 1386/03/12ساعت توسط |

همیشه یه راهی هست برای تو برای من .

 ولی همیشه یه چیزی باعث میشه که تو از راهت صرف نظر کنی..

همموم برای هر مشکلی یه راهی تو فکرمون هست ولی هیچ وقت فکر نمی کنیم که راهمون باید متناسب با مشکلمون باشه نه متناسب با خودمون. همیشه به این فکر می کنیم که من بیشتر از این نمی تونم و اگه این نشه پس هیچ راه دیگه ای هم نمیشه.

بزار فکر کنیم که ما هیچ راهی بلد نیستیم پس چه جوری باید مشکلمون رو حل کنیم...

شناخت هر چه بهتر مشکل اولین قدمه و شناخت منشاء مشکل هدف ماست.

وقتی ما بدونیم یه مشکل از چی سرجشمه میگیره و به چه شکل بروز میکنه می تونیم بهترین راه ممکن برای حلش رو هم پیدا کنیم.

ولی باز هم یه مشکل هست که اونو نادیده گرفتیم و اون اینه که آیا ما واقعا می خواهیم با این مشکل روبرو بشیم ؟؟!

روبرو شدن با مشکلات یکی از بزرگترین مشکلات ماست و بد تر از اون فرار از مشکلاته!!!

همیشه یه راهی هست چه برای منه ضغیف چه برای تویه قوی فقط باید به خودمون نگاه کنیم به چیزهایی که تو وجودمون هست به توانایی های منحصر به فردمون تا بتونیم به اونچه که می خواهیم برسیم.

ولی مشکل اصلی دقیقا همین جاست که ما هیچ وقت تو مشکلات به سراغ حودمون نمیریم و همیشه به دنبال سرچشم ی مشکلات در جایی خارج از وجودمون می گردیم.

پس بهتره با هم به درون خود بریم تا با حقیقت خودمون روبرو بشیم و بتونیم بر مشکلاتمون پیروز بشیم ...

به امید موفقیت...

پایان

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/10ساعت توسط |

وانگه که از سر نیاز رو به چشم یار کردم

خود نمی دانستم راه عشق را در دنیا طلب می کردم

بر در هر خانه گلی نشسته

عشق ما در خانه اش هم گلدان شکسته

ما را چه به این سرسرا

حوس هم خود پی خانه می گشته

سوز دلی می آید از دور دست

مرد ما پی گلدان در خاموشی می گشته

من به چه امید می بندم

امید هم در پستوی خانه نهان گشته

ساز دلی می خواهم

هم سزاوار هم سرگشته

نوایی آشنا می خواهم

خود را هم ز تو جدا می خواهم

هر چه می خواهم عشق نیست

آنچه می خواهم می دانم

عشق را هم در چشمان تو می خواهم... .

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/08ساعت توسط |